|
|
نظرات هم زبانان، در این دیار غریب و زشت |
|
|
عاشقی یه اتفاقه زندکی شاید یه قانون لازمه از هم برنجن گاهی هم لیلی و مجنون ![]() ![]() ![]() ![]()
دوست عزیز ایتجور طرز فکر شما مثل این میماند که شما با یکی دوست هستید و می خواهید از موقعیتش سو استفاده کنید و اگه انجام نداد ازش طلبکار بشیم در صورتی که وظیفه ایی گردن ما نداره
مواضب عشقت باش!
معتکف جان خدا غم نیست خدا خیلی بالاتر از این حرفاست واقعا اگر شما خدارو
وبلاگ خوبی داری مطالبهای خوبی هم گذاشتی غم همیشه با ما نیست ما همیشه به دنبال غم هستیم پس خدا غم نیست. به دنبال خدا اگر باشیم به نظر شما به چی میرسیم؟البته به چیزی جز غم خواهیم رسید سالهاست که خودمون و فراموش کردیم از همون وقتی که به دنیا اومدیم به دنبال چیزهایی هستیم که دنیایی البته که غم تو بهشتی که خدا از اون به ما وعده داده نیست .......خیلی خوشحال شدم که به وبلاگ شما اومدم امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشید انشاالله
غم خود خدا نيست ، درد غربت ما تو اين دنياست . درد دوري از اونجايي كه ازش اومديم و بهش بر ميگرديم .
<< و با نهایت تشکر از دیگر دوستان که لطف داشتند.>> |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
تو وب osyann خوندمش |
|
|
اين تنها شعري است كه مي توانم بگويم
اين تنها شعري است كه مي توانم بگويم، من تنها كسي هستم كه مي تواند آن را بنويسد. وقتي همه چيز خراب شد خود را نكشتم. به اعتياد پناه نبردم. موعظه نكردم سعي كردم بخوابم اما وقتي نتوانستم بخوابم ياد گرفتم بنويسم ياد گرفتم بنويسم چيزي كه يك نفر مثل خودم در شبهايي اين چنين بتواند بخواندش |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
روز خوشي كه ديدم، آيا به خواب بود؟ |
|
|
اي روشناي عشق ببخش مرا در دل من همه كور و كرند. روز وشب تنهام ........ انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه دياري! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
معتکف ....... |
|
|
چه بگویم ، می گذرد زمان بی آنکه بدانیم چه باید کرد . بی آنکه بفهمیم دقایق با ما چه کرد. ............. جای گلایه نیست شکر ، شکر باید کرد که بدمان ، بدتر نشد تنهایی ، خستگی ، بریدن ، به هیچ رسیدن رنگ زندگی رو ندیدین .............. حسرت و اشک و شادی برای چیست؟ به راستی خدا کیست؟ یا شاید حکمت ....... به راستی این حکمت ، حکمتش چیست!؟ |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
یار دیرینه - ببینید که با یار وفادار چه کرد |
|
|
به نام خدایی که همیشه برام مهربون بود ولی ..... تصمیم داشتم حسابی درس بخونم و کنکور کارشناسی رو قبول بشم آخه اون موقع مهندس میشدم . قبول شدن تو کنکور برام کار مشکلی نبود چون برای این کار انگیزه خیلی زیادی داشتم خدا ..... خدا همه چیز رو برام جور کرد اصلا خودم باورم نمیشد روزگار اینچنین زیبا رقم بخوره ( آخه فقط، فقط خدا از بیقراری های من خبر داشت .) به هیچ وجه حس بدی نسبت به این موضوع ندارم اصلا خوده خدا بود که منو وارد این مسیر کرد (مگه میشه اون قضایا ..... همش اتفاقی بوده باشه؟!! ) به یکباره تمامی دلخوشی هام، یا شاید آرزوی بیهوده ایی که برای خودم ساخته بودم از من گرفته شد . دیگه نمی تونم دلم رو به چیزی خوش کنم .... انقدر تو این راه سختی کشیدم که خودم رو طلبکار خدا میدونم . داستانمون چقدر ناباورانه و زیبا شروع شد ..... ( خیلی دلم می خوات براتون تعریف کنم ) به خدا گفتم دیگه کار خلافی انجام نمی دم در عوض خواسته ام رو برآورده کنه .... هیچ کار، هیچ کار خلافی انجام ندادم .... مدتی بعد شروع کردم نماز خوندن، حس میکردم خدا به حرفام گوش میده . همیشه بعد از نماز آرزویم رو از خدا می خواستم که برآورده کنه . . . . . . خدا آنچنان روزگار رو به کامم رقم زد . که باورم نمیشد فکر می کردم دارم خواب می بینم ( مگه میشه آرزوهای آدم برآورده بشه؟!! ) ..... تموم شد . همه چیزایی رو که خدا بهم داده بود رو ...... نمی دونم شاید یه بنده خدا ازم گرفت. دیگه حالا طرف حساب من خداست ..... ( آخه اون این موهبت رو هدیه کرد ) نمی دونم ........... نمی دونم شاید قول و قرار هایی رو که با خدا گذاشتم بشکنم و توی لجن فرو برم نمی دونم شاید انقدر بیچارگی بکشم تا اینکه برای همیشه راحت بشم شما می تونید به این حرفها به چشم یه داستان نگاه کنید داستانی که از زبون پسری بیان شد که همیشه تو خودش ذره ذره می شکست .... شک ندارم، زمانی، کسی، حرفایی که دلم می خواست، ولی نتونستم بگم رو بهتون میگه . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی یعنی .......
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
از دفتر شعر زن عمو ..... |
|
|
اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمیابم اگر جایی شود پیدا ترا تنها نمیابم اگر یابم ترا تنها و جایی هم شود پیدا ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمیابم
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
کجا شد عهد و پیمان را چه کردی ؟ |
|
|
گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود عمر بی عاشقی مدان به حساب کان برون از شمار خواهد بود هر زمانی که می رود بی عشق پیش حق شرمسار خواهد بود تلخی صبر اگر گلو گیر است عاقبت خوش گوارا خواهد بود ( دیوان شمس ) |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
یار دیرینه ببینید که با یار وفا دار چه کرد !!! |
|
|
خدایا شکرت هر کاری می کنی حکمته
ولی خداییش تحمله بعضی از این حکمتات خیلی سخته روی جانان طلبی آینه (دل) را قابل ساز زانکه هر گز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی ( لسان الغیب ) |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
تو نباشی کی بگیره خستگی رو از تن من |
|
|
مهمترین چیز برای موفق شدن در مسیری که انتخاب کرده ایم !!؟ دانشمندا اکثرنشون می گن انگیزه ، انگیزه مهمترین عامله نظرم خلاف اینه ..... انگیزه میشه در عرض یک ساعت با شنیدن و گفتن ها بوجود بیآد. مهمترین چیز ماندن هست !!! در راهی که شروع کردیم تا آخر بمانیم . سختی ها رو تحمل کنیم ..... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
شیخ اجل سعدی شیرازی |
|
|
از برای خالق از خلق بگریختم
آنچنان مست ساقی شدم که می ریختم |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
تو گلستان کردی به چشم ما این دنیا رو |
|
|
ما را پیشترها با برون مرز علم ظاهر سر و سری می بود
حال که رسیدیم به نهایت در کشف ازلیت
ترک دنیای حاضر کردم وبا شورالهی روحم پیوند خورد
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
با بوستان سعدی و غزلیات حافظ و عشق خدا روزام رو می گذرونم |
|
|
ما رو چه به این دنیای لعنتی با اون آدمای رنگارنگش، مایی که فقط یه خدا داشتیم ویه مشت آرزوهای قشنگ کسی رو نداشتیم غم و غصه هامون رو باهاش در میون بذاریم فقط به او می گفتیم ولی خداییش بهم ثابت شده که همه ی کاراش پر حکمت (کارای خدارو می گم)
نوشته شده توسط معتکف
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
به نام یکتا معشوق عالم |
|
|
گویند خدا همیشه با ماست ای غم ـ نکند خدا توباشی |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود |
|
|
من از دست غمت رندی خلوتگه خورشید گزیدم
این نباشد طریقت که دل را تو آسان ببری از من |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی |
|
|
الهی تو دوست می داری که من تو را دوست دارم با آنکه بی نیازی از من پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست میداری با این همه احتیاج که به تو دارم .
(تذکره الاولیای عطار) |
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
لعنت به من که با یک نگاهت شکستم |
|
|
عاشق شدن را برای هیچکس آرزو نکنم چرا که عاشقی غم هجران و رسوایی و اشک ریختن و بی وفایی دیدن و معتکف شدن دارد. نوشته شده توسط معتکف |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
ای خدا کاری بکن ؛ دلم طفلکی بیمار اونه |
|
|
فکر معتکف همه آن است که گل شده یارش گل همه در اندیشهً آن است که چگونه عشوه کند در کارش معتکف از فیض گل آموخت سخن، ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در افکارش
«بر گرفته از حافظ» |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد؟!! |
|
|
نخست دیر زمانی در او نگریستم چندان که نظر از وی باز گرفتم در پیرامون من همه چیز به هیئت او در آمده بود آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریز نیست. دوستش می دارم چرا که می شناسمش٫ به دوستی ویگانگی. «ترکیبی از شاملو» |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
مستم به نگاه تو هستم به خیال تو |
|
|
ندانم در در گاه خداوند من چه کردم که از لطفش مرا با خدایی آشنا کرد که: میشه با او رویاهای زیبا ساخت میشه با خیال او زندگی کرد... عطا کرد مرا آن چه که گم شدن و دیوانه شدن در او شور و حالی دارد الهی!!! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
شبها تو خیالم با او ....... |
|
|
بچه که بودم ازتنهایی در تاریکی شب می ترسیدم همیشه میگفتم کاشکی خدا شب رو نیآفریده بود!!! ولی الان که با فرشته ای آشنا شدم که فقط توی شبهای تنهایی به سراغم میآد با تمام وجودم فریاد می زنم که: |
||
|
2
نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
##مست از عاشقی## |
|
|
از مجنون میپرسن حق با علی بود یا عمر؟ جواب میده با لیلی!!! (در سر او چیزی جز لیلی نمی گذشت...) |
||
|
2
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
بی وقفه ترین عاشق موندم تا تو پیدا شی |
|
|
نازی مثل پر سفید کبوترها پاکی مثل شبنم روی گلها زیبایی مثل غزل های سعدی و حافظ
حس می کنم به خدا رسیدم! وقتی که توی تنهاییم با فکر کردن به تو توی زیباترین غم دنیا غرق می شم .... در چرخش فلک وقتی از این زمونه خسته می شم با خیال تو توی شبهام چه رویاهایی که نمی سازم.... من پر سفید کبوترها- شبنم روی گلها- غزلهای سعدی و حافظ را دوست دارم و در این زیباییها غرق میشم وبا خیالشون چه رویاهایی که نمی سازم !!! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
با اون نگاهش برای همیشه در غم غرقم کرد |
|
|
چقدر شبهای زیبایی بود خدایم رو در خواب میدیدم یه دیوانه ی واقعی بودن مجنون و فرهاد شدن رو با او چشیدم خدارو لمس کرده ام من او را با تمام وجودم پرستیدم و خواهم پرستید تمام دقایق خیالی ام با او و در کنار او سپری می شه!!! داشتم سر به جنون میزدم زمانی که حس خدامو نسبت به خودم دیدم(گم شدن در او شورو حالی دارد) |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
سخنی چند در مورد معتکف نویسنده ی Web |
|
|
معتکف (مهدی): حرف زیاد داره ولی همیشه خاموشه یه کوله بار بر دوش از رازهای نگفته داره
تو خلوتش او آرزوهایی داره که اونارو فقط خدا خبر داره غم سرگردونی هاشو خسته ها می دونن!!! خدا گواه میدونه زائریم که حال غریبی دارم |
||
|
2
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
تا حالا اسم نارسیس رو شنیدید!!! |
|
|
نارسیس فرد زیبا رخی بود. وی شیفتگان زیادی داشت حتی یکی از زنهایی که شیفتیه او بود از عشق او مرد. نارسیس هر روز به کنار برکه (چشمه)می رفت وتصویر خود را درون آن می دید و لذت می برد. والهه ی عشق زمانی که خواست جان او را بگیرد او را در همان چشمه قرق کرد. و از محل مرگ او یک گل سرخ روئید. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1384ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
بی قراری که یه لحظه آروم ندارد |
|
|
روزی فردی مورچه ای رو می بینه که داره سنگ کوچکی رو از دیواری بالا می بره از خدا سوال میکنه میگه آخه این سنگ به چه درد مورچه میخوره به ازن خدا مورچه شروع می کنه به حرف زدن و می گه : معشوقه ام برای من شرط گذاشته و گفته باید تمام این شن های پایین دیوارو به پشت دیوار ببرم اون فرد می گه آخه تو انقدر عمر نمی کنی که بتونی تمام شنهارو ببری اون طرف مورچه در جواب میگه: من ترجیح می دهم عمرم در راه رسیدن به معشوقه ام تمام بشود |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
همیشه بی قرار تو |
|
|
با اون نگاهت خبر داری مارو کجاها می بری |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 6:51 قبل از ظهر توسط معتکف
|
|
||
|
|
تو رو از نگاهت شناختم |
|
|
گر حال تو هم چون من ـ دیوانه خراب است
ای وای به حال هر دوی ما |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط معتکف
|
|
||